


چه غصه ها که نخوردی برای همسایه
هنوز هم که تو داری هوای همسایه
کمی به فکر خودت باش در قنوت شبت
چقدر زمزمه کردی به جای همسایه
تو ناله کردی و همسایه را دعا کردی
ز گریه ی تو درآمد صدای همسایه
دعای توست که مرگت سریع تر برسد
همین شدست عزیزم دعای همسایه
به زخم دست تو پاشید آن نمک را که
گرفته بود ز دستت گدای همسایه
به خانه ریختند و گمان نمی کردم
به خانه وا شود اینگونه پای همسایه
چه غربتی است که همسایه بی خبر باشد
ز داغ مرگ عزیز و عزای همسایه
قسم به سرخی خون های چادرت دیگر
برام رنگ ندارد حنای همسایه
انقدر بین رفتن و ماندن نمان بمان
پیرم مکن ز بار غمت ای جوان بمان
مهمان نه بهار علی پا مکش ز باغ
نیلوفر امانتی باغبان بمان بمان
دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند!
ای پر شکسته پر مکش از آشیان بمان
راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو
بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان
روی مرا اگر به زمین میزنی بزن
اما بیا بخاطر این کودکان بمان
مدینه! دلت آمد گریه های فاطمه را ببینی؟
لرزش شانه های خسته اش را بنگری ؟
ضجه های صبح و شامش را بشنوی؟
غصه هایش را ...
ندبه هایش را ...
تنهاییش را ...
طعنه ی مردم نمک نشناس را ...
قهقهه ی این بی مایگان ناسپاس را ...
و تنها نظاره کنی؟!!!
چرا در خود فرو نبردیشان؟
آیا ضجه های ناموس علی (ع) از اشک ناقه ی صالح کمتر بود؟
یا این رجاله ها که بر پیشانی تاریکشان پینه های کفر و نفاق حک شده را از
ثمودیان بهتر انگاشتی؟
مردمانی که حتی شنیدن صدای او را هم بر نمی تافتند.
خفاشانی کور کآنقدر از نور رخساره اش بیزار بودند که کاری کردند ....
آفتاب عالم فروز چهر او برای همیشه با خاک مزاری ناپیدا منکسف شود.
و بعد ....
مدعیانه آمدند که:
یگانه یادگار رسول خدا از میان ما برود و ما او را تشییع نکرده باشیم؟!
... و من باور نمی کنم این ریای مهوّع را؟ مهربانی جلاد را؟
و در گوش کنم یاوه پیروان امروزشان را، که ما هم فاطمه را دوست میداریم !؟
حاشا ....
اگر اجازه می دهی مادر صدایت میکنم.
ای مادر گمنام من قسم به خدا،
که اشک هایتان را فراموش نمی کنیم، ما آن دست خسته ای را که تنها یاور
علی بود – و همه خندیدند که یک دست صدایی ندارد – از یاد نمی بریم.
بگذار انکار همه چیز و همه کس کنند؛
ولی آن خط خون را که با قلم تقلّا از خانه به مسجد کشیدید،
از دیدگان ما نمی توانند زدود، و این عود های دوستی که گرگان درنده امروز
می افروزند، بوی در سوخته ی خانه شما را فراموشمان نمی کند.
ای مهربان ترین مادر گیتی
در واپسین دمان،
بر یتیمانت گریستی
و بر جگر گوشه ی تشنه کامت اشک فشاندی که مهریه ی تو را
ای حیات آب بر پاره ی تنت حرام می کنند ...
قسم به خدا که نه دست از دامن شما می شوییم و نه لحظه ای بیرق عزای
مظلومیتت را بر زمین می نهیم تا...
تا بیاید ....
مرهم زخم علی در کوچه ها
تا بیاید ...
طالب خون شهید کربلا
زير باران دوشنبه بعد از ظهر اتفاقي مقابلم رخ داد وسط کوچه ناگهان ديدم زن همسايه بر زمين افتاد سيب ها روي خاک غلطيدند چادرش در ميان گرد وغبار قبلا اين صحنه را...نمي دانم در من انگار مي شود تکرار آه سردي کشيد،حس کردم کوچه آتش گرفت از اين آه و سراسيمه گريه در گريه پسر کوچکش رسيد از راه گفت:آرام باش! چيزي نيست به گمانم فقط کمي کمرم... دست من را بگير،گريه نکنم مرد گريه نمي کند پسرم چادرش را تکاند، با سختي يا علي گفت و از زمين پا شد پيش چشمان بي تفاوت ما ناله هايش فقط تماشا شد صبح فردا به مادرم گفتم گوش کن ! اين صداي روضه ی کيست طرف کوچه رفتم و ديدم در و ديوار خانه اي مشکي است - --- با خودم فکر مي کنم حالا کوچه ی ما چقدر تاريک است گريه،مادر،دوشنبه،در،کوچه راستي! فاطميه نزديک است...
حميد رضا برقعي
کاش بودی کرب و بلا کنار حرمم حرم داشتی حسن
کاش بودی کرب و بلا یه ایوون طلا تو هم داشتی حسن
دور ضریحت پر سینه زن بود مادرمون فاطمه بی محن بود
یک شب جمعه حرم حسین و یک شب جمعه حرم حسن بود...
