خواهد آمد مرهم زخم علی در کوچه ها
نوشته بود اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم ... 
قالب وبلاگ
طراح قالب

 

...... لطفا درنظر سنجی (نذر صلوات برای تعجیل ظهور) شرکت کنید ......

[ دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 ] [ 14:14 ] [ منتظر ]

 

با شهپر عشق ، اوج جبرائیلیم

بالا سر خصم ، مثل عزرائیلیم

لبیک لک قائدنا الخامنه ای

ما عاشق انتقام از اسرائیلیم

 

 

 

[ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ] [ 1:17 ] [ منتظر ]

 

 

کاش می شد که بنویسم که حلالم بکنید
ننویسم رفقا فکر به حالم بکنید

کاش آن روز که روزری مرا می دادند
بیشتر تذکره کرب و بلا می دادند

همه رفتند و من از هجر تو هق هق کردم
بخدا حضرت ارباب ز غم دق کردم

کاش همراه تمام رفقا می رفتم
پا برهنه ز نجف کرب و بلا می رفتم

خستگی در وسط راه چه لذت دارد
زائرت در نظر فاطمه عزت دارد

عاشق آن است که اسپند در آتش باشد
هر بلایی رسد از یار دچارش باشد

جز غم عشق مگر غصه دیگر داریم
قسمت این است که چون کوزه ترک برداریم

 

[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 16:37 ] [ منتظر ]


لبیک به بیانات امام خامنه ای مد ظله العالی:

من عاشق مبارزه با صهیونیست ها هستم ...! 

 

 

[ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ] [ 1:8 ] [ منتظر ]
 

 

 

 

[ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ] [ 0:53 ] [ منتظر ]

 

کرده دلم هوای تو، هوای کربلای تو
به عشق شش گوشه ات آقا ،جون میزارم به پای تو

 

درد بده بلا بده، قلب منو جلا بده
هر چی دارم ازم بگیر، به من یه کربلا بده

گشته دلم زار و حزین،اشک رو گونمو ببین
نشد با زینبت بیام ، برا زیارت اربعین

آقا دلم تنگه برات، قربون اون صحن و سرات
دور تو کاش پر میزدم ،با دسته کبوترات

من از تو گفتگو کنم،شش گوشه آرزو کنم
چی میشه یک سحر آقا، اون بوی سیبو بو کنم

 

 

 

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 0:24 ] [ منتظر ]

 

دانلود فایل صوتی رابطه ظهور حضرت حجت با پیاده روی اربعین

از زبان رائفی پور در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 22:39 ] [ منتظر ]

 

لب های من عسل شده از گفتن حسین

آقا چقدر نام شما مزه می دهد!
 

ترجیح می دهم بشوم مبتلا ولی

چون نام تو دواست شفا مزه می دهد

 

بعد از دو روز راه ؛ عمود هزار و صد

رفتن به عشق کرب و بلا مزه می دهد

 

چایی ِ تا کمر شکر ِ قهوه های تلخ...

در این مسیر تاول پا مزه می دهد

  

پای پیاده، فاصله آخرین عمود ...

تشنه، گرسنه، سعی و صفا مزه میدهد

 

پای مجالس تو عرق ریختم ولی

خسته نباشی ات به گدا مزه می دهد

 

خوردم نمک ز سفره تو حدس می زنم

این اشکهای دیده چرا مزه می دهد...

 

 

 
[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 0:30 ] [ منتظر ]

 

نشدم نوکر خوبی به خدا حق داری

اربعین داغ حرم را به دلم بگذاری ...

 

Screenshot_2014-11-26-02-36-55-1[1].png

 

[ یکشنبه نهم آذر 1393 ] [ 21:0 ] [ منتظر ]

 

کاروان به شهر رسید ...

همه آمده بودند .... پیر و جوان ... دختر و پسر ... مادر و کودک ....از هر قشری بودند مردم ...

ناگهان صدایی از میان جمعیت بلند شد... جلوتر که رفتم دختری را دیدم جلوی یکی از ماشین ها دراز کشیده است و نمی گذارد ماشین حرکت کند ... مسئول کاروان را فرا خواندند ...

آمد و قضیه را جویا شد ... من جلوتر رفتمو قضیه را فهمیدم ... مسئول ماشین گفت : دختر می گوید اسم پدرش را روی یکی از تابوت ها دیده است و اصرار دارد تابوتش پیاده کنند ...

 

 

مسئول کاروان سمت دختر رفت و خواست آرامش کند. به او گفت بگذار کاروان ادامه راهش را برود به تو قول میدهم تابوت پدرت را برمیگردانیم و در یک مراسم باشکوهی تشییع اش میکنیم !

هر چه اصرار کرد دختر راضی نشد و از جایش بلند نشد ... گفت یا تابوت پدرم را میدهید یا نمیگذارم ماشین حرکت کند!!!

هر کاری کردند دختر راضی نشد ... مسئول کاروان گفت نمی شود بقیه کاروان را اینجا نگه داشت تابوت پدرش را بیاورید ...

تابوت را آوردند ... دختر خودش را روی تابوت انداخت و زار زار گریه کرد ...

مسئول کاروان گفت: خب دخترم اجازه میدهی تابوت را برداریم و به راه ادامه دهیم ؟ قول می دهم تابوت پدرت را برمیگردانیم و مراسم باشکوهی برایش برگزار میکنیم !

اما دختر جواب داد اصلا! من تازه پیدایش کرده ام ! تابوت را باز کنید !!!!

همه تعجب کردند ... جمعیت زیادی بود ... همه آنجا جمع شده بودند و نظاره گر ماجرا بودند ...

هر چه خواستند دختر را راضی کنند بعد مراسم اینکار را بکنند دختر قبول نکرد ...

بالاخره با احترام خاصی تابوت را باز کردند ...

دختر با چشمانی گریان برگشت به مسئول کاروان گفت: استخوان دست بابایم را میخواهم.

استخوان دست پدر شهیدش را به او دادند ...

در آن لحظه ای که همه منتظر بودند ببینند اینهمه اصرار دختر به خاطر چه بوده است با صحنه ای مواجه شدند که شاید در عمرشان ندیده بودند و نخواهند دید ...

دختر استخوان دست پدرش را گرفت و روی سرش گذاشت و خودش را ناز کرد و روبه مردم گفت:

میبینین بابام داره منو ناز میکنه؟؟؟؟؟ میبینین بابام نوازشم میکنه ؟؟؟؟؟ میبینین من یتیم نیستم ؟؟؟؟؟

ناله بلندی از مردم برخاست !!!

من در آن لحظه یاد صحنه ای دیگر افتادم ....

دختر بچه ی دیگری هم بود ...انقد در خرابه گریه کرد و بابا باباکرد که یک دفعه سر پدرش را داخل طبق برایش آوردند ...

ولی پدر دستی نداشت تا رقیه بابا با نوازش پدرش آرام گیرد ... سری پر از خون بود با لب های پاره پاره و حنجره ای پاره ...

آجرک الله یا صاحب الزمان ....

......................................................................................................

+ قضیه بالا واقعی بود و چند سال پیش در شهرستان خرم آباد اتفاق افتاده است.

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 20:22 ] [ منتظر ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ

اماما ... منتظریم ... منتظر یک اشاره
برچسب‌ ها
حمایت می کنیم

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید

امکانات وب